پنجشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

پیرمرد و شکارش

دفعه قبل که با دوستام میرفتیم شمال زنگ زدم عسل ( رفیق شخصیم) و گفتم با چند تا کوس دیگه از چهارشنبه بیان ویلا گفت که خودش و دوستاش میتونند از پنجشنبه ویلا باشند. منهم گفتم که با دوستان (حمید مجید احمد) منتظریم. خلاصه بندو بساط عیش و نوش (ویسکی/ تریاک/ گوشت فیله......) رو جمع کردیم و رفتیم ویلای شمال. اینو بگم که من تو کلاردشت یه ویلا دارم و هر از چند گاه با برو بچه ها اونجا میریم. خلاصه ساعت 2 ظهر رسیدیم و امدیم بساط رو پهن کنیم که دیدیم ذغال نداریم. قرار شد من و احمد با حمید بریم شهر هم ذغال بخریم و هم چند تا آت و اشغال دیگه بگیریم. داشتیم تو شهر به طرف بازار میرفتیم که یهو یه پرشیا مثل آرتیستای سینما جلوی ما مانور داد و رفت. احمد خیلی عصبی شد و گفت جون من زود برو بگیرش تا من خواهرش و بگام. حمید هم گذاشت پشتش اصرار کردن....منم چاره ای ندیدم و بعد از دو تا چراغ گرفتمش و همینکه تو ماشینو نگاه کردیم دیدیم دو تا کوس تاپ توش نشسته...یکی ازدخترا که دید ما میخ شدیم شیشه رو داد پائین و گفت چیه؟ آدم ندیدین؟ منم گفتم چرا دیدم ولی گفته بودن فرشتها تو آسمونها پرواز میکنن....اما فکر نمیکردم که فرشته ها رو روی زمین وتو ماشین ببینم...دختره خنده ای کرد و گفت حالا چرا کمربند صندلی رو بستی؟ میترسی بیفتی تو جوب؟ گفتم نه میترسم بیفتم تو دام عشقت....چراغ سبز شد و اونها گاز دادن و رفتن. ما هم رفتیم بازار برای خرید. هنوز خریدمون تموم نشده بود که یهو حمید گفت ای ای ای بچها نیگا اون دو تا دخترا که تو ماشین بودن دارن از روبرو میان. به ما که رسیدن یکیشون ( رویا) گفت به به بازم شماها؟ منم گفتم عجب شهر کوچکی!!! ببین ما چه سعادتی داریم که هر جا میریم شماها رو میبینیم. حالا کجا دارید تشریف مبرید؟ رویا جواب داد همینجوری ...آمدیم شهرو بچرخیم ....ما با خوانواده آمدیم شمال و الان هم دیگه کم کم باید برگردیم ویلامون...شما ها چی؟ منم گفتم ما هم آمدیم شهر خرید کنیم...اخه ما امشب پارتی دارم....یه پارتی خوانواده گی ....برو بچه هائی مثل شما هم هستند....اگه مایلید تشریف بیارید....اینم ادرسمون و بعد ادرس دادم. یهو اون یکی دختره (لیلا) که کمروتر به نظر میرسید گفت مرسی ما دیگه باید بریم. اینو گفت و با رویا از ما خداحافظی کردند و رفتن. ما هم خریدمونو تموم کردیمو برگشتیم ویلا...ولی تو راه همش راجع اون دو تا حرف میزدیم.به ویلا که رسیدیم زود بساط رو پهن کردیم و شروع کردیم عیش و نوش ....هنوز گیلاسه دوم رو نزده بودیم که در زدند .... رفتم درو باز کنم که با تعجب دیدم که رویا ست...گفت مهمون نمیخواهین؟ دیر که نکردیم؟ گفتم نه اصلا بفرمائید تو...نگاه کردم دیدم تنهاست...پرسیدم پس لیلا خانوم کجاست...نشونم داد و گفت که تو ماشین منتظر نشسته. امد تو و بعد از سلام اول پرسید پس بقیه مهموناتون کجان؟ گفتم دختر خانوما با مامانشون رفتن بیرون ...تا نیم ساعت دیگه باید سر و کله شون پیدا بشه. امد دید بساطمون پهنه حمید و احمد هم فوری شروع کردن تعارف میوه و پذیرائی یعد از چند دقیقه حمید گفت دوست دارید ویلا رو بهتون نشون بدم ....اینو گفت و دست رویا رو گرفت و برد....و بعد از چند لحظه دیگه مجید و احمد هم دنبالشون رفتن....اینو که اونها چه کردن و کجا رفتن من نمیدونم و دروغ نمیتونم بگم....اما بعد از 15 دقیقه که گذشت دوباره زنگ ویلا رو زدن و رفتم درو باز کردم که دیدم لیلا پشت دره...بعد از سلام گفت اگه میشه به رویا بگید بیاد که باید برکرذیم ویلامون. منم گفتم چشم ولی دم در بده بیائید تو.... ممکنه کسی ببینه بد باشه.... بفرمائید تو و خودتون بهش بگید....آمد تو...تو هال که رسید پرسید رویا کو؟ گفتم رویا خانم با بچه ها تو اتاق مشغول هستن...الان دیگه میان بیرون.. پرسید کی تو اتاقه گفتم رویا جون با حمید و مجید و احمد....اینو که گفتم جا خورد ولی چیزی نگفت. نشست و منم ازش پذیرائی و تعارف میکردم..شروع کردم از تیپش تعرف کردن و اینکه چه ارایش خوشگلی کرده...یک کمی بقول جوانها مخشو زدم. بعد گفتم اینجا(هال )خوب نیست بهتره بریم تو اون اتاق(یکی دیگه) چون ممکنه بچها بیان بیرون ما رو ببینن بد باشه و خجالت بکشن...اینو گفتم و دستش و گرفتم بردم یک اتاقه دیکه(اتاق خوابم) رو تخت نشستیم...پرسیدم دوست پسر داری؟ گفت اره و قراره بیاد خواستگاری.پرسیدم کاری هم میکنید؟گفت اااای ی ی نزدیک تر رفتم کنارش و گفتم پس اینجا چی کار میکنی؟ خودشو کمی کشید عقب و گفت همینجوری...آمدم بغلش کنم گفت ببین من برای این کار اینجا نیامدم!!!بغلش کردم وگفتم واااا چه حرفا؟ این بچه بازیها چیه دیگه؟ دوست رو نگاه کن تو اتاق بغلی داره با سه تا کیر کلفت حال میکنه تو دیگه اینقدر بزرگ شدی که بتونی منو تحمل کنی...اینو گفتم و کیرم که حالا کاملا شق شده بود از شلوارم کشیدم بیرون و دستش و گذاشتم روش..از تعجب (کیرم خیلی کلفت و گندس) نفس سختی کشید و گفت اااااااا این چی دیگه؟........سرمو بردم دم گوشش یه بوس کوچولو کردم و گفتم دوست داری بریم پیش دوستت یا بگم یکی دوتا از بچهها بیان اینجا؟ هنوز خودشو میکشید عقب و گفت نه نه نه به خدا من برای این اینجا نیامدم گفتم ببین یا با من حال میکنی یا اینکه اون سه تا که بیان به اینکه تو برای چی اینجا آمدی کاری ندارند....تو که خوب میدونی باهات چی میکنن!!! اینو گفتم و بغلش کردم و شروع کردم بوسیدن و دستم و گذاشتم رو کوسش و مالوندن...خیلی زود دستم و تو شلوارش کردم و حالا دیگه خوابیده بودیم رو تخت....خواستم انگشت تو کوسش کنم گفت نه نه من هنوز دخترم!! اینو که گفت برش گردوندم و شلوارشو تا دم زانوش پائین کشیدم و بی معطلی تف به سر کیرم و سوراخ کونش زدم و رفتم روش...سر کیرم وگذاشتم دم سوراخش و فشار دادم بره توش...نمیرفت....لیلا شروع کرد اه و ناله....دوباره سر کیرم تف زدم رفتم روش و دم گوشش گفتم تو که از کون بار اولت نیست که....تحمل کن الان خوب میشه ....دوباره شروع کردم فشار دادن اینبار سرش رفت توش و لیلا شروع کرد جیغ زدن....آی پشتم..آی پشتم...گفتم جون...فدات شم دردت میاد؟ متکا رو گاز بگیر الان تموم میشه....بعد یکمی عقب جلو کردم و همینطور که روش خوابیده بودم دستام و بردم پائین و لمبرهاشو از هم باز کردم و کیرمو فشار دادم تا خایه هام کردم توش....نفسش بند امده بود ولی بعد یهو جیغ زد آآآآآی ی ی دارم پاره میشم....پشتم داره پاره میشه....در بیار در بیار....منم هی عقب و جلو میکردم و میگفتم جون الان تموم میشه ابم میاد جوووون چه کونه تنگی داری....تحمل کن هر چی بخواهی بهت میدم....اونم میگفت هیچی نمیخوام ...فقط کیرتو در ار دارم پاره میشم....منم همینطور یکمی عقب و جلو کردمش و بعد برش گردوندم پاهاشو گرفتم بالا(شلوار هنوز پاش بود) و تا دم گوشش بردم...کیرمو گذشتم دم سوراخش ...کردم توش....دبکن....که یهو گفت واااای ی ی ی رودهام داره میاد دهنم....کیرت داره میاد تو دهنم....یکی بیاد منو از این زیر نجات بده....ای رویای جنده کجائی بیائی ببینی منو به چه روزی انداختی.....ووووآآآآآی ی ی مامان جون ووآآآی ی ی مامانی کجائی این مرده منو میکنه....مامان جون داره کونم پاره میشه....مامان جون دیگه غلط کردم....دیگه به حرفات گوش میدم. ....تو همین موقع یهو در باز شد و حمید آمد تو....گفتم بیا اینم از بس داد و قال کردی...حالا باید دو تا کیر بخوری....حمید خان این خانم میگه برای این اینجا نیومده!!!حمید گفت اااا نه بابا؟ دختره رو دوباره رو چهار دست و پا برشگردوندم حالا من از کون..... و حمید هم کیرشو دراورد و کرد تو دهن لیلا....که یهو لیلا شروع کرد اوق زدن و گفت نمیتونم کیرتو بخورم....بوی ان میده....حمید هم گفت عزیز این بوی دوستت....حمید از جلو و من از عقب..لیلا نه میتونست جلو بره نه عقب ...هر چی من محکم تو کونش میزدم بیشتر کیر حمید تو دهنش میرفت و بر عکس..چند دقیقه بعد حمید سر لیلا رو محکم گرفت و گفت بیا حالا ابم رو بخور...یکمی ریخت تو دهنش و کمی دیگه رو صورتش حمید کارش که تموم شد رفت بیرون...منم که ابم میامد سر لیلا رو بر گردوندم و ریختم صورتش. وقتی رفتیم تو هال دیدم رویا و بقیه رو مبل نشستن. آرایش رویا بهم ریخته بود و صورتش خستگی میزد ولی لیلا با آرایش جدیدش خیلی باحالتر شده بود.....عجب شمالی بود اون دفعه.....
فرستنده: پیر مرد حشری--------

آنی و شراره

حدود ١ ماه پیش بود خانه تنها بودم و داشتم با تخم هام یقول دوقول بازی می کردم. چند روزی هم بود که آمپر شهوتم داشت رو خط قرمز حرکت می کرد به چند نفری که می شناختم زنگ زدم که بیان و یه ذره شیطونی کنیم. ولی از اونجا که موقعی که خدا داشت شانس تقسیم می کرد من تو صف قد بودم (من حدود 2متری قد دارم) یکی قزوین دانشگاه بود اون یکی سر کار بود مریم هم که بدون هیچ بهانه ای هر وقت بهش زنگ میزدم میامد اونروز روز اول پریودش بود. هیچی علی موند و حوضش ... پیشه خودم گفتم که ماشین رو بر دارم بزنم بیرون شاید تونستم کسی رو شکار کنم. داشتم حاضر میشدم که موبایلم زنگ خورد شماره غریبه بود (از اونجائی که گه خوری زیاد داشتم از سایه خودم هم میترسم) من هم عادت ندارم شماره غریبه رو جواب بدم .بعد از یکی دو تا زنگ زدن جواب دادم ببینم کی هست؟ الو علی آقا؟ بله خودم هستم شما؟ من آنی هستم ... منو یادتون میاد؟ چند روز پیش جلو میلاد نور سوار ماشینتون شدم ... (من هر چی فکر کردم که این کدوم بود یادم نمیود ولی اسمش برام آشنا بود) گفتم: بله بله یادم هست خوبید شما؟ مرسی .. میتونی بیای بیرون می خوام ببینمت ... (کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم) گفتم: باشه میام الان کجائی؟ من الان گلستانم کی می تونی اینجا باشی؟ من تا 10 دقیقه دیگه میام سر ایران زمین شما هم بیان اونجا ...... حدود 2دقیقه طول کشید من موهامو درست کنم لباس بپوشم وماشینو از پارکینگ در بیارم ... تو راه داشتم فکر می کردم که این اصلا کی بود حالا چه جوری برم رو مخش که بیارمش خونه ( فکر این که تا ١ ساعت دیگه تو چه وضعییتیم موهای تنم سیخ میشد) رسیدم سر ایران زمین 2تا دختر واساده بودن معلوم بود که قرار دارن و هیچ رقمه قیافشون برام اشنا نبود حدوده 5دقیقه ای وایساده بودم که از اون طرف خیابون 2تا دختر دیگه دارن میان یکیشون تا من رو دید لبخندی زد و دیدم دارن میان سمته ماشین ... یکیشون قیافش برام اشنا بود ولی هر چی به مغزم فشار اوردم هیچ فائده ای نداشت... در ماشین باز شد و یکیشون نشست جلو و اونیکی که خیلی خوشگل تر بود نشست عقب . جلو ای(آنی) خیلی گرم و صمیمی با من حرف میزد انگار خیلی وقته منو میشناسه بعدها فهمیدم که به شراره(عقبی) خالی بسته بود ١ سالی میشه که ما ( من و آنی) با هم دوستیم ... راه افتادم اصلا نمیشنیدم که آنی چی داره میگه اونم یه بند داشت کس شر میگفت . همش داشتم به این فکر میکردم که سر صحبت رو از کجا شروع کنم ؟ دروغ هم نگم که شراره بد جور چشممو گرفته بود از تو ایینه هم که نگاهش میکردم خودشو لوس میکرد. بر گشتم گفتم : شما ها چقدر وقت دارید ؟ حدود ١ ساعت چطور ؟ (هر موقع دختری اینو گفت بدونید داره کس میگه) هیچی همین جوری .آ خه الان تو هفته نیرو انتظامی هستیم بد گیر بازاره .. بریم خونه ما خواهرم هم خونست ناهار رو اونجا بخوریم بعد من میرسونمتون ... آنی که می خواست هر جوری شده شراره باور کنه که من دوست پسرشم سریع قبول کرد شراره هم هیچی نگفت ... تو خونه که رسیدیم آنی گفت خواهرت کو گفتم حتمآ با دوست پسرش بیرونه شراره گفت: شاید هم خونه دوست پسرش .. ( اینو بگم که من اصلا خواهر ندارم) چند دقیقه ای گذشت و من یکم خنک شدم مخ دوباره شروع کرد به کار کردن .. چرا مانتوتون رو در نمیارین؟ اخه زیرش چیزی نپوشیدیم ... میخواین من براتون تی شرت بیارم بپوشید .. ( از آنی داشت خوشم میومد هر چی می گفتم قبول میکرد ولی چشمم دنباله شراره بود)رفتم تو اطاقم از کشو 2تا تی شرت اوردم دادم بهشون رفتن تو اطاقه من و اونا رو پوشیدن ... چه بدن ترشیده ای داشت شراره .. همه چیش مناسب سینه های سفت سر بالا کون نسبتا گنده .. واااااااااای داشتم دیونه میشدم بعد از چند دقیقه به آنی یه چشمک زدم و گفتم بریم تو اطاقم کارت دارم ... شراره خنده ای کرد و گفت: عر عر ... آنی با من اومد . نشست رو تختم و در و دیوار رو نگاه میکرد صندلی کامپیوتر رو اوردم نشستم روبه روش گفتم پاشو لباساتو در بیار ... کلی شاکی شد که تو چه بی احساسی ... لباساشو در اورد موند سوتین و شورت . یه شورت سفید که کسش قلنبه زده بود بیرون سوتینشم دکلته سفید رنگ که بر جستگی سینه هاش حوش از سر آدم میپروند... رفتم سراغش شروع کردم به لب گرفتن و خوردن لاله گوششو و گردنش ... با دست راستم هم سینه هاشو در اوردم شروع کردم با نوکش بازی کردن بعد از چند ثانیه بر جسته شد دیدم چشماش رفت بالا و داره ارضا میشه.. فکر نمیکردم انقدر بی جنبه باشی ... چکار کنم دیگه مگه دسته خودمه؟ بلند شدم شلوارمو در اوردم بهش هم گفتم من نیم ساعتی طول میکشه تا آبم بیاد. کیرمو در اوردم طفلک انقدر جاش تنگ بود چروک شده بود ... تا کیرمو دید چشماش گرد شد .. این چیه؟کیر آدم یا کیر اسب؟چرا انقدر گندست مادرم گائیده میشه این بره تو کونم ... بعد از وارسی شروع کرد به خوردن. قشنگ ساک میزد یعنی کارشو خوب بلد بود من خوابیدم رو تخت اون هم سوتین و شورتشو در اورد اومد سراغ کیرم کیرمو فقط تا نصفه میکرد تو دهنش بعد کیرمو داد بالا شروع کرد خایمو لاس زدن جاتون خالی بد جوری حال میده .. بعد از اون رفت سراغ کونم شروع کرد لیس زدنه اون باور نمیکنید از فرط لذت داد میزدم ... اومد بالا گفت: حالا نوبته تو از اونجائی که من بجز کس الهام(دوست دخترم) کس دیگرون رو لیس نمیزنم بهش گفتم که بدم میاد و هیچ وقت این کار رو نمیکنم ... بلندش کردم به پشت خوابوندمش نشستم روی رون پاهاش کاندوم کشیدم سر کیرم یه مقدار هم کرم زدم سر کیرم آروم بردم پائین نزدیک کونش ... شروع کرد به التماس کردن که آروم آروم بزارم توش و یکهو نکنم... سر کیرمو که گذاشتم خودشو از ترس جمع کرد با دست کونشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم شروع کرد به جیغ زدن و ناله کردن بهش گفتم که کمی صبر کنه تا کونش باز شه دیگه اونوقت درد نداره چند دقیقه ای همین جوری گذشت و من از کلاهک کیرم جلوتر نرفته بودم.اصلا بهم حال نمیداد کیرم داشت منفجر میشد.بهش گفتم شراره چیکارست؟ گفت اون اهل این یرنامه ها نیست. نامزد داره گفتم بهش میگم شاید قبول کنه . صداش کردم داشت ماهواره شو نگاه میکرد اومد دم اطاق زد به در میتونم بیام تو . من تی شرتمو اینداختم رو کیرم .اومد تو شیطنت از چشماش میبارید گفت:بله با من چیکار دارید؟ گفتم: شراره بیا اینجا پیش ما با لبخند گفت:آخه شما دارید کار های بیتربیتی میکنید ... خوب تو هم بشین و نگاه کن فردا بدردت می خوره ... اومد و نشست رو صندلی ما رو نگاه میکرد نگاهش تمام مدت دنباله کیر من بود . گفتم این دوستت که پدر منو در اورده نمیزاره من کاری بکنم . آنی:آخه شراره کیرشو نگاه !! اندازه مال اسب . کیرمو گرفت دستشو به شراره نشون داد شراره که انگار هیولا دیده ترسید . این چیه؟چقدر زشت... داشتم فکر میکردم از کجا شروع کنم که قبول کنه از اونجائی که آدم پروئی هستم دلموزدم به دریا که یا قبول میکنه یا نه!! در حالی که از جام بلند شدم بهش گفتم:داره کسشر میگه ببین کجاش گندست این داره شلوغ میکنه... کیرمو گرفت دستش گفت:بیچاره میشه اونی که این بهش بره ... دیدم داره با چشماش بر اندازم میکنه به خودم جرات دادم دستم رو بردم رو سینه هاش عین سنگ سفت شده بود فهمیدم آمپرش زده بالا .. دولا شدم که ازش لب بگیرم گفت:من اینکاره نیستم میدونم این کاره نیستی من با هر کسی سکس نمیکنم واز این کسشرا راضی شد که لب بده .لب دادن همانا لختش کردن همان .آنی که داشت ما رو نگاه میکرد و از اونجائی که هنوز ارضا نشده بود بلند شد اومد سمته من و شروع کرد با من ور رفتن .من که تمام حواسم به شراره بود اصلا متوجه آنی نبودم شراره رو بلند کردم اوردم رو تخت بغلم خوابیده بود فقط شورت تنش بود داشتم ازش لب میگرفتم آنی هم شروع کرد به ساک زدن (به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم که با 2نفر در یک لحظه سکس کنم) شورت شراره رو در اوردم کس تر تمیزش رو دیدم نتونستم جلو خودم رو بگیرم شروع کردم به لیس زدن کسش . همون تور که آنی داشت ساک میزد با انگشتم کون شراره رو داشتم باز میکردم که بیشتر حشری شه بلند شدم کیرمو گذاشتم لای سینه های شراره چه لذتی داشت با اون سینه های سفتش هر کاری کردم که ساک بزنه قبول نکرد گفت:بدم میاد .. حالم داشت خراب میشد به پهلو خوابوندمش خودم هم پشتش خوابیدم آروم کیرمو گذاشتم تو کونش جیغی از روی درد زد ولی بعدش هیچی نگفت از آنی خیلی گشاد تر بود تو این وضعیت به آنی گفتم که سینه های شراره رو بخوره با اکراه قبول کرد شروع کرد به خوردن سینه ... داشتم دیونه میشدم نفسم تند که شد آنی گفت آبتو بریز روم سریع خوابید پیش شراره.ارزو میکردم آبم دیر بیاد خیلی داشتم حال میکردم .آبم که اومد ریختم رو سینه های آنی خودم هم افتادم رو شراره ... به خودم که اومدم دیدم شراره داره گریه میکنه آنی هم خودشو تمیز کرد داره لباساشو میپوشه بعد از اینکه حاضر شدن گفتم که خودتون برید من حالشو ندارم شراره خیلی ناراحت بود ولی آنی عین خیاشم نبود از اون روز هم دیگه با هام تماس نگرفتن !!!فرستنده: شمس

صلیب

صلیب
وقتی از پنجره به بيرون نگاه مي کرد تمامي شهر رو مي تونست ببينه حتي بيرون از شهر و جايي که قرار بود بهترين سکسي که تا اون روزداشته رو تجربه کنه اون به مونا نگفته بود که کجا مي خوان برن با اينکه به خوبي مي دونست اين يکي از خطرناکترين بازيهاي اونه . مونا به اون اطمينان داشت و اونو در انجام کارش آزاد گذاشته بود تازه کمي هم از سورپريزي که در انتظارش بود هيجانزده بود و دوست داشت هر چه زودتر موعد قراري که علي وعده کرده بود برسه . رابطه اونا با يه دعوا شروع شده بود سر تساوي حقوق دختر و پسر توي دانشگاه سر کلاس معارف. از اون به بعد اونها خيلي با هم خوابيده بودند و خيلي همديگر رو کرده بودن و هر دفعه هم خشونت بيشتري در اين کارشون بود اونا مي خواستن مرزهاي درونش رو بشکنن و گاييدن رو با آزادي کامل و بدون قيد و بند تجربه کنن.و دست سرنوشت اونها را به درستي به هم رسونده بود چون هر دوتاشون هم عاشق سکس توام با خشونت و درد بودند. هيچ وقت از رابطه سکسي شون تو دانشگاه با ساير دوستاشون صحبت نمي کردن و هميشه از تعريف اون تفره مي رفتن چون معلوم نبود اگه يکي از دوستاشون از رابطه خشونت آميز اونا باخبر مي شد چقدر بهشون مي خنديد يا شايد هم سرزنششون مي کرد. و اونها هميشه از عکس العمل بقيه نسبت به رابطه خودشون مي ترسيدن.روز موعود فرا رسيد مونا از پنجره ماشين بيرون رو نگاه مي کرد هيچ حرفي نميزد و فقط براي يه سکس درست و حسابي به سبک خودش لحظه شماري مي کرد وقتي به اتوبان بيرون شهر رسيدن با خودش فکر کرد شايد باز هم ويلاي بهزاد خالي شده و بايد بريم اونجا ولي بعد از گذشت نيم ساعت از جاده فرعي که بايد به ويلاي بهزاد مي رفتن گذشتن ولي علي به اونجا نرفت تقريبا سي کيلومتري از شهر دور شدن کنار جاده يه جاده فرعي خيلي باريک ميون درختهاي کنار جاده وجود داشت که اگر با دقت نگاه نمي کردي اصلا متوجه نمي شدي که يه جاده است وقتي به خودش اومد ديد که اونا دارن کنار جاده يه جايي وسط درختها مي ايستن اونجا اينقدر خلوت و ترسناک بود که با خودش فکر کرد شايد هيچ وقت ديگه اي و با هيچ کس ديگه اي غير از علي قبول نمي کرد که به يه همچين جايي بياد چون احتمال زنده برگشتنش خيلي کم بود !علي گفت خوب رسيديم خوشگله اگه مي شه از ماشين پياده شو. اونم وقتي ديد علي پياده شد و اومد طرفش پياده شد.علي گفت خوشگلم تو اونجوري که بايد براي کار امروزمون لباست مناسب نيست. فکري براش کردي؟ ناگهان قبل از اينکه چيزي بفهمه ديد که علي دست به کار شد اونو به سمت در عقب ماشين کشيد و حولش داد تا به ماشين تکيه کنه خوب مونا مي دونست که اينجا علي هر کاري که دلش مي خواست مي تونست بکنه بعد علي شروع به لخت کردنش کرد. اول تاپش رو در آورد البته موقعي که اونو از سرش در مي آورد چون به سرعت و وحشيانه اين کار رو کرد با ناخن خودش خراش بدي رو سر مونا گذاشت . اين چيزا زياد براي مونا اهميت نداشت چيزي که مهم بود اين بود که درسته اونجا زياد جاي عمومي اي به نطر نمي رسيد ولي خوب يه جاي کاملا خصوصي هم نبود هر لحظه ممکن بود کسي سر برسه و اونو تو اون وضعيت ببينه و اين براي مونا خيلي سخت بود چون تا حالا جلوي غريبه ها حتي استرژ تنگ يا دامن کوتاه هم نپوشيده بود چه برسه اين که بخواد تو فضاي بيرون از خونه لخت باشه. ولي حالا در موقعيتي نبود که تصميم بگيره حالا ديگه دامن و شرتش هم تا سر زانوهاش پايين اومده بودن حالا ديگه اگه مقاومت مي کرد يا فرياد هم ميزد فقط به ضرر خودش بود يا خودش رو بيشتر زخمي مي کرد يا باعث ميشد کسي رو خبردار کنه. براي همين هم اجازه داد تا علي حسابي لختش کنه بعد علي يه تيکه پارچه چرمي مشکي که بالاش يه بند چرمي داشت رو به کمر مونا بست اون دقيقا از همون لباسهايي بود که تو عکس اينجور سکسهاي ماژوخيسمي ديده بود ولي نمي دونست که علي اونو از کجا آورده اون پارچه چرمي تا سر رونهاش اومده بود و اونو قلقلک مي داد ولي خوب مونا احساس کرد که ازش خوشش مي ياد چون يه جورايي اونو تحريک مي کرد حداقلش هم اين بود که اقلا خودش يه جور پوشش بود جون روي کسش رو تا سر رونهاش پوشونده بود. بعد احساس کرد که دستهاش دارن رو به بالا کشيده مي شن و خودش فهميد که علي از اون مي خواد که صاف بايسته بنابراين تا دستهاش زيادتر کشيده نشدن خودش رو يه کم بالاتر کشيد و صاف ايستاد . بعد ديد که علي توي ماشين داره دنبال چيزي مي گرده. وقتي ديد که علي از اون زير يه صليب بزرگ چوبي در آورد تقريبا نفسش بند اومد . علي اون صليب رو به پشت روي شونه هاش ماليد و سنگينيش رو روي شونهاي مونا ول کرد طوري که صليب بين کمر مونا و در عقب ماشين قرار گرفت وزن اون صليب براي شونه هاي ظريف مونا واقعا زياد بود ولي اون تحمل مي کرد بعد دستهاي مونا رو به طرف عقب برگردوند ومجبورش کرد تا صليب رو بگيره و دستش اينطوري درگير باشه تا نتونه با دستهاش کاري بکنه حالا ديگه دستهاي مونا به پشتش بود درست مثل کسي که دستهاش رو از پشت بستن ولي سنگيني صليب باعث شده بود که کمرش رو خم کنه تا نگه داشتن صليب براش آسونتر باشه . علي گفت حالا پستونهاي خوشگلت ديدن داره و اومد جلوش تا قشنگ پستونهاش رو ببينه چون کمرش رو خم کرده بود پستونهاي گرد و خوشگلش آويزون شده بودن بعد گفت اين دقيقا چيزي نيست که من مي خوام رفت و از تو ماشين چند تا گيره آورد. مونا اون گيره ها رو به خوبي يادش مي اومد اون گيره ها گيره هاي مخصوص نوک پستون بودن که اونها رو دايي علي پارسال از سوپد براش فرستاده بود و علي هم تو جشن تولد مونا بهش هديه داده بود و همون شب تولد هم يکبار ازش استفاده کرده بود ولي از اونجايي که دردش براي مونا غير قابل نحمل بود اون هديه تولدش رو برگردونده بود و بعد از اون يه بار هم ديگه ازشون استفاده نشده بود. با اين حال الان ديگه کاري از دستش بر نمي يومد بنابراين بي مقاومت ايستاد تا علي يه ساک حسابي سينه هاش رو بزنه اين احساس خيلي خوبي بود ولي اتفاقي که قرار بود بعدش بيفته و درد اون گيره ها باعث مي شد که زياد از اون احساس مکيده شدن سينه هاش حالي نبره . لحظه اي که ازش مي ترسيد رسيد و علي يکي از گيره ها رو بين انگشت شصت و سبابه اش گرفت و باز کرد و به سينه مونا نزديک کرد مونا فقط نفسش رو حبس کرده بود و دندونهاش رو به هم فشار مي داد تا صدايي ازش در نياد و کسي از اهالي اون دور رو بر خبر دار نشه و به اونجا نياد وقتي گيره نوک پستونش رو تو خودش گرفت درد اون از نوک سينه تا تمام بدنش نفوذ کرد از ته دل دلش مي خواست مي تونست جيغ بزنه و کمي از دردش رو اينجوري خالي کنه ولي حيف ... وقتي علي شروع به مکيدن اون يکي پستونش کرد براي اولين بار آرزو کرد کاشکي فقط يه پستون داشت علي اون يکي گيره رو هم آويزون سر پستونش کرد و اينجا بود که ديگه اشکهاي ريز مونا از چشمهاش سرازير شد بدون هيچ صدا يا فريادي. عکس العمل علي اينجا فقط يه چيز بود : گريه نکن کس قشنگم ! بعد اون دو تا گيره رو با زنجير مخصوص به هم وصل کرد و يه تيکه چرم کوچولوکه شباهت زياد به يه نوع دستگيره براي اون زنجير داشت به وسط زنجير آويزون کرد اينها همه از ملحقات اون دوتا گيره بود که داييش براش فرستاده بود. بعد گفت ناراحت نباش خودم مي دونم که تو چقدر دوست داري با شلاق من کتک بخوري بعد از اون تيکه چرم که به زنجير آويزون بود گرفت و اون رو به بالا کشيد در نتيجه زنجير و پستونهاي مونا هم بالا مي اومدن اونقدر اونها رو بالا مي کشيد که مونا هر لحظه امکان مي داد که گيره ها ديگه دارن باز مي شن ولي اين اتفاق هيچ وقت نيافتاد و سينه هاي اون اونقدر بالا مي رفتن که مونا فکر مي کرد که ديگه دارن کنده مي شن ديگه نتونست خودش رو نگه داره يه قدم جلو اومد و يه دفعه از پشت افتاد روي صليبي که با دستهاش از پشت نگه داشته بود. زمين براي بدن نرم و لطيفش زيادي زبر و خشن بود سعي کرد خودش رو بلند کنه تو همين لحظه علي با شلاق بلندي شروع به زدنش کرد اون ضربه هاش رو بيشتر بين سينه ها و روي کس مونا ميزد . مونا ديگه واقعا نمي دونست کدومش رو بايد تحمل کنه درد شلاق يا درد زمين خوردن و لوليدن روي زمين پر از سنگ و خاک رو. بعد براي چند لحظه همه چي تموم شد مونا با تمام خوش بيني اي که براش مونده بود فکر کرد شايد علي دلش براي اون سوخته بعد احساس کرد که علي داره اونو از رو زمين بلندش ميکنه آره علي اونو بلند کرد ولي روي سينه هاش خوابوند. مونا قدرت هيچ عکسالعملي رو نداشت بعد چند لحظه لبه يه چيز تيز رو روي شونه ها و پشتش احساس کرد بعد با همون جسم تيز که مونا اصلا نمي ديد چي هست روي لبهاي کسش و چوچوله اش کشيد اون رو طوري به کسش مي ماليد که انگار داره کيرش رو رو کس مونا مي ماله براي چند لحظه هم که شده مونا احساس خوبي بهش دست داد با همه دردي که کشيده بود و با اينکه احتمال مي داد هر لحظه ممکنه اون جسم تيز کسش رو زخمي کنه ولي ترجيح مي داد علي به اين کارش ادامه بده اون داشت در حقيقت براش جق مي زد ولي با چي خودش هم نمي دونست. بعد احساس کرد که پاهش باز شد و يه چيز سنگين روي ساق پاش افتاد اون همون صليبي بود که دستش گرفته بود ديگه پاهاش رو نمي تونست تکون بده تنها کاري که مي تونست انجام بده اين بود که صورتش رو تاجايي که ممکنه از زمين فاصله بده تا سنگهاي روي زمين صورتش رو اذيت نکنه . حتي با هر نفسي هم که مي کشيد درد رو توي سر پستونهاش احساس مي کرد . بعد چند دقيقه علي گفت چيه زنگ تفريح مي خواي ؟ ولي من طاقت ندارم بعد همونطور که مونا دمر خوابيده بود و پاهاش باز بود کيرش رو يکدفعه تا ته توي کس مونا فرو کرد براي يک لحظه تمام دنيا دور سر مونا چرخيد و تا قبل از اينکه بخواد خودش رو با موقعيت جديد وقف بده و کير کلفت و بلند علي رو تو کسش بقبولونه علي کار خودش رو کرده بود و با حرکات سريع و بدون وقفه داشت کير خودش رو تو کس خشک و تنگ اون با شدت جلو و عقب مي برد اين حرکت براي مونا اصلا لذتي نداشت چون درد اون خيلي بيشتر از حتي گيره هايي بود که نوک پستونهاش رو فشار مي دادن . با همه اينها مونا اينقدر حشري بود و اينقدر درد کشيده بود که تصميم گرفت با اين کار اون هم حال خوش رو ببره دستش رو هر طوري که بود به چوچوله اش رسوند تا حداقل بتونه با مالوندن اون درد کس خشک و تنگش رو کمتر احساس کنه ولي هيچ فايده اي نداشت چون حتي دستش هم ديگه قدرت لازم رو براي مالوندن و جق زدن چوچوله اش نداشت هر کاري که مي کرد نمي تونست سرعت لازم و ريتم لازم رو به دستش بده بعد از اين حتي حس اينکه دستش رو برگردونه هم نداشت و دستش با ابنکه از اينکه زيرش مونده بود درد مي کرد قدرت برگردوندنش رو نداشت. بعد از چند دقيقه احساس کرد که علي روش دراز کشيد و همينطور گرمي خاصي رو تو کسش احساس کرد فهميد که علي آبش اومده و خيالش يه کم راحت شد و نفس عميقي کشيد . علي از روش بلند شد و دستش رو گرفت و مونا رو هم برگردوند ولي اون اصلا حس بلند شدن نداشت و همونجا به پشت خوابيد دستش رو طرف کسش برد روي اون گذاشت مايع گرمي که همون آب علي بود از زير سوراخ کسش سرازير شده بود و دستش رو حسابي خيس کرد علي بلند شده بود. رفت طرف صليب اون رو برداشت و برد به يه درخت تکيه داد و شلاق رو هم برداشت و به يه گوشه برد. مونا کم کم حالش جا اومد بلند شد و نشست اولين کاري که کرد اون گيره هاي لعنتي رو از رو سر پستونهاش در آورد ولي اونها اينقدر محکم چسبيده بودن که حتي دست زدن و در آوردنشون هم براي اون درد زيادي داشت به هر مصيبتي که بود اونها رو در آورد و همونطور لخت نشسته خودش رو به نزديکترين درخت رسوند تا بهش تکيه کنه براش عجيب بود که چرا اصلا مهم نيست که لخت لخت توي يه جنگل خارج از خونه و تو يه محيط باز نشسته و اصلا هم اظطراب و ترسي از اينکه کسي اون رو تو اون حالت ببينه نداره. چند دقيقه اي احساس کرد که خوابيده بعد وقتي چشماش رو باز کرد ديد که علي داره با طنابي اون رو به همون درخت که بهش تکيه کرده بود ميبنده هيچي نگفت و هيچ کاري هم نکرد انگار که اون ساعتها آخرين ساعتهاي عمرش بود به خاطر همين هيچ اعتراضي نسبت به وقايع دو رو برش نداشت در ثاني مي دونست که اصلا کاري از دستش بر نمي ياد . تو ماههاي گذسته فهميده بود که علي هر کاري که بخواد مي کنه و از همون اول هم با هم طي کرده بودند که اين نوع سکس رو با هم تجربه کنن چون هر دو تاشون هم طالب اينطور سکس بودن ولي اين بار خيلي شديد تر و دردناکتر از هميشه بود با اين حال مونا همه اينها رو حق علي مي دونست و شايد هم براي همين بود که اجازه هيچ اعتراضي به خودش نمي داد تازه تو چند ماهي که با هم رابطه داشتن هميشه اين مونا نبود که درد مي کشيد چندين بار هم علي نقش برده رو بازي کرده بود و مونا از کتک زدن و ا‌ذيت و آزار اون لذت برده بود حتي چند بار کون علي رو با خيار و موز و اين جور چيزها خشک خشک کرده بود و از فريادهاي علي هر جفتشون لذت برده بودن در ثاني قرار اين دفعه رو هم با نوافق همديگه گذاشته بودن و هر چند که علي چيزي در مورد جزپيات نگفته بود ولي گفته بود که اين دفعه يه جور سورپريز براش داره و با دفعات قبلي فرق مي کنه و مونا هم که عاشق سکسهاي جديد و متنوع بود و از طرفي هم به علي اطمينان کامل داشت بدون هيچ قيد و شرطي قرار اون رو پذيرفته بود.خلاصه علي دستهاي اون رو به طرف بالا و پشت سرش برد و اون رو محکم به درخت بست طوري که رو زمين نشسته بود و پاهاش کمي باز بود و کسش قشنگ از لاي پاش معلوم بود سينه هاي قرمز و متورمش هم چون دستهاش به پشت سرش رفته بود حسابي بيرون زده بودند و خودنمايي مي کردند.اينقدر محکم بسته شده بود که کتفهاش داشت از جاي خودش در مي اومد و پوست خشن تنه درخت رو رو پشتش به خوبي حس مي کرد. بعد پاهاي مونا رو از هم باز کرد تا جايي که ممکن بود چون تو اين چند ماهه فهميده بود که بدن مونا بيشتر از اوني که بايد نرمه و بدون آسيب رسوندن به اون مي تونه جاهاي مختلف بدنش رو به هر صورتي که مي خواد قرار بده . پاهاش رو حسابي به طرفين باز کرد . بالا برد و با طناب قوزک پاهاش رو تک تک به همون درخت بست حالا ديگه کس مونا درست مثل يه گوشت اضافه اي که از وسط دو تا رون در اومده باشه بيرون زده بود حتي سوراخ کونش هم کمي باز شده بود و از روبه رو قشنگ معلوم بود. مونا سعي مي کرد تا در همون حالت موقعيت راحت تري براي خودش پيدا کنه تا اقلا راحت تر بتونه نفس بکشه ولي هيچ فايده اي نداشت هيچ حالتي غير از حالت ممکن براش وجود نداشت و بايد باهاش کنار مي اومد علي همونطور لخت اومد طرفش کيرش رو طرف صورتش گرفت و به دهنش نزديک کرد مونا که منظور اونو خوب مي فهميد سريع شروع به ليسيدن کير علي کرد و بعد که حسابي خيسش کرد اون رو تا جايي که مي تونست تو دهنش فرو مي برد اونقدر که سر کير کلفتش رو تو حلقش احساس مي کرد و اين کار باعث مي شد احساس اق زدن و حالت تهوع بهش دست بده ولي خوردن کير اون هم با اين روش بيشترين حال سکسي رو بهش مي داد و اين رو هم خودش هم علي به خوبي مي دونستن و علي هم از اين کار لذت زيادي مي برد چون با سر کيرش به خوبي تنگي حلق مونا رو حس مي کرد و اين خيلي تحريکش مي کرد . همونطور که مونا مشغول مکيدن کير علي بود علي سينه هاي اون رو با شدت مي کشيد و سر اونها رو محکم فشار مي داد گاه گاهي هم با کف دست محکم زير سينه هاش مي زد به طوري که تا چند ثانيه سينه هاي نرم و قشنگش مي لرزيد و بالا و پايين مي رفت ولي مونا اينقدر از مکيدن کير اون لذت مي برد که درد ناشي از اين کاراي علي اصلا اذيتش نمي کرد و تازه بيشتر هم لذت مي برد.علي کيرش رو از دهن اون بيرون آورد و رفت سر وقت کسش اول دو تا از انگشتهاش رو تو کس اون فرو کرد و با انگشت شصتش چوچوله اش رو مي ماليد مونا اين کار رو خيلي دوست داشت چون هميشه احتياج داشت وقتي يه چيزي تو کسش بود با دستش چوچوله اش رو بماله و اين کار رو هميشه انجام مي داد ولي حالا که دستهاش بسته بودن و خودش امکان اين کار رو نداشت نهايت آرزوش بود که علي اين کار رو براش انجام بده. ولي علي خيلي زود اين کار رو قطع کرد چون همه انگشتهاش رو لازم داشت براي کردن کس تنگ مونا و خيلي زود همه انگشتهاش رو داخل کس مونا کرد طوري که حتي قسمتي از کف دستش هم تو کس اون که حالا تازه کمي هم به خاطر تحريک جزپي مونا بر اثر مکيدن کير علي و کمي هم به خاطر باقيمونده آب کير علي خيس شده بود فرو رفت. مونا احساس درد شديد توام با لذت داشت و اين همه اون چيزي بود که از يه سکس کامل انتظار داشت. بعد علي رفت و اون صليب رو دوباره آورد و کون مونا رو بلند کرد و صليب رو زير کونش گذاشت اين کار باعث شد که سوراخ کس و کون مونا بالاتر بياد و کمي هم جلوتر قرار بگيره تو اين حالت علي راحت تر مي تونست کير خودش رو تو کون مونا فرو کنه و بعد از چند ثانيه اين کار رو هم کرد کير علي از آب دهن مونا هنوز کمي خيس بود اطراف سوراخ کون مونا هم به خاطر عرقي که کرده بود يه کم نمناک شده بود علي هم همين رطوبت ها رو کافي دونست تا بدون هيچ مقدمه اي و فقط با زور هر چه بيشتر تقريبا نيمي از کير بلندش رو با يه حرکت داخل سوراخ تنگ و نيمه خيس کون مونا بکنه . اينکار اونقدر درد داشت که اينبار ديگه مونا اصلا يادش رفت که صداي جيغش ممکنه مردم اطراف رو به اونجا بکشونه براي همين از ته دلش جيغ بلندي زد که اين جيغ شهوت علي رو ده چندان کرد و باعش شد با سرعت شروع به عقب و جلو کردن کير خودش تو سوراخ کون مونا بکنه. اينقدر با سرعت اينکار رو کرد و اينقدر سوراخ کون مونا براي کير کلفتش تنگ بود که تقريبا بعد از هفت هشت بار جلو و عقب کردن خودش آبش اومد و سست شد و روي بدن لخت مونا افتاد . وقتي کيرش رو بيرون آورد کيرش با آب خودش حسابي خيس شده بود و مايع سفيد رنگ اسپرمش تمام کير اونو پوشونده بود بلند شده و کيرش رو طرف دهن مونا برد و مونا با ولع تمام شروع به ليسيدن کير اون کرد علي خوب مي دونست که طعم آب کير لذيذترين طعم دنيا براي موناست براي همين اونو هيچ وقت از اين لذت بي بهره نمي ذاشت. بعد از اين کار دست و پاهاي مونا رو از درخت باز کرد . مونا نفس راحتي کشيد و دست و پاهاش رو به اطراف پهن کرد تا مچالگي استخونهاش از بين بره و خستگيش در بياد. اين واقعا براي مونا يه سورپريز بود با همه دردي که کشيده بود احساس رضايت مي کرد و خوشحال بود از اينکه يه سکس درست و حسابي به سبکي که خودش عاشقش هست رو تجربه کرده براي همين تصميم گرفت که سورپريز خودش رو کامل کنه در حاليکه دست و پاهاش از خستگي رو زمين افتاده بود و علي هم کنارش به همون درخت تکيه کرده بود رو به علي کرد و بهش گفت علي من جيش دارم . علي تعجب کرد ولي بعدش خنديد و گفت توقع داري حتما الان که خسته اي من سرپات بگيرم مونا گفت نه توقع چيز ديگه اي رو دارم . علي يه کم فکر کرد ولي بعد از چند ثانيه منظور مونا رو فهميد به طرفش اومد و رو به روش نشست و بهش گفت خوشگلم هر چي که از کس تو دربياد من همه جوره باهاش حال مي کنم مونا که اين رو شنيد خوشحال شد که تو انتخابش براي زوج سکسيش اشتباه نکرده بلند شد و ايستاد به علي گفت دراز بکش علي رو پشتش دراز کشيد مونا درست مثل حالتي که روي صندلي توالت مي شينه پاهاش رو اطراف شونه هاي علي گذاشت طوري که سوراخ کسش دقيقا روبه روي سورت علي قرار گرفت بعد بهش گفت بخورش علي شورع به خوردن کس مونا کرد سريعتر و سريعتر زبونش رو تا جايي که مي تونست تو کس مونا فرو ميکرد در همين حال بود که احساس کرد مايع گرمي صورت و دهنش رو خيس کرد ولي اون به اين کارش ادامه داد و تازه احساس مي کرد که حشرش بيشتر و بيشتر داره مي شه در همون حال که مايع گرم صورت و دهن و قسمتي از گردن علي رو خيس مي کرد مونا فريادي از لذت کشيد و تمام بدنش شروع به لرزيدن کرد و سست و بيحال کسش رو روي دهن علي گذاشت و رو به جلو خم شد و سر خودش رو کمي بالاتر از سر علي روي زمين گذاشت و ديگه هيچي براش مهم نبود نه زبري و خشني خاک و سنگها که به صورت و سرش فشار مي آورد و نه ترس از اينکه کسي اون رو لخت مادرزاد توي جنگل کنار جاده ببينه.فرستنده: نازگل

پیرمرد و...اصلا هیچی

...این متن ایمیل آقا پیری رو بدون هیچ تغییری میزارم اینجا(قابل توجه کسایی که میخوان با چرت و پرت نوشتن تو قسمت نظر خواهی اینجا رو خراب کنند!!!)عزیزم... بابا پیری قربونت بره...من نمیدونم چه مرضی دامن گیر ما ایرانی جماعت شده که غیر از دروغ چیزی دیگه نه میتونیم بگیم و چون خودمون دروغ گوئیم نمیتونیم به دیگران اعتماد کنیم. عزیز دل بابا ....یه نگاهی به این ملت بندازی میبینی که همه ما کم و بیش داریم زیر جبر این زمونه از بین میریم پس بنابر این ما که دیگه نباید به هم دروغ بگیم و تهمت بزنیم.از دروغ چه سودی میبریم؟ مثلا خود من ...غرض از نوشتن این خاطرها ابراز هیچ ادعائی نیست چون من اصلا احتیاجی ندارم که چیزی رو به کسی ثابت کنم بلکه میخوام( همینطور که به صاحب این site هم گفتم)مثل همه از خاطراتم بگم. همه میدونیم که امروزه اگر هر فرشته معصومی هم باشه( سارا خانم گوش کن!!) وقتی جلوش با زانتیا و یک دسته هزاری یا تراول ترمز کنی....سوار میشه و همون تو ماشین کیرتو میخوره (25000 تومن)...مال منو که میخورن...شماها رو.... نمیدونم!!!! چرا راه دور بریم...تو همین site من(و یکی از دوستام) برای یه دخترخانمی(که امیدوارم که شهامت داشته باشه و خودشو معرفی کنه) یه میل زدم و با کمال صداقت گفتم میخوام باهات حال کنم...اگه کاسبی... چشم از خجالتت در میام و اگه اهل عشق و حالی....بیا برات همه کاری میکنم.....گفت اول عکس بده که منم براش دادم. ازش عکس خواستم برام فرستاد بعدش دیدم یه عکس دیگه ای رو (مال کس دیگه رو) برای رفیقم داده منم جفت عکسها رو برای دختره فرستادم و گفتم خجالت بکش این عکسها مال کدوم بدبخته که فرستادی؟؟؟...من که با کمال صداقت و روراستی باهات برخورد کردم دیگه دروغ چرا؟ من که برات همه کاری میکردم....بگذریم .... اینو بدون که راستی از همه چیزی بهتره . یه روز تو یه عروس که تو ویلامونگرفته بودیم یکی از دوستان ازم پرسید که تو چطوری این همه کوس و کون گیرت میاد گفتم کاری نداره نیگاه کن...رفتم جلوی یه دختر خانمی که تنها وایساده بود رو گرفتم و چیزی در گوشش گفتم اون دختره چشم غرهای رفت و شروع کرد فحش دادن ....برگشتم پیش رفیقم و گفت بابا داری چیکار میکنی؟؟چی گفتی؟ گفتم هیچی به دختره گفتم اهل حال هستی؟ میخواهی کوس بدی؟ رفیقم گفت به به پس تو حتما روزی صد تا فحش میشنوی!!1گفتم اره ولی خیلی وقتها طرف اهل حاله و کوس و کون گیرم میاد!!! صحبت از صداقت شد یادم میاد دو سه ماه پیش یک روزه بارونی ساعت تقریبا نه صبح بود میرفتم شرکت که سر چهارراه پارک وی (به سمت ونک) یک دختره وایساده بود و دست برای تاکسی نگه میداش برای همین فهمیدم که کاسب نیست ولی نمیدونم چرا یهو براش چراغ زدم و هفت هشتمتر جلو تر براش وایسادم نیگاه کردم دیدم تحویل نگرفته و هنوز منتظر تاکسیه...بازم بر خلاف معمول دنده عقب گرفتمو جلوش وایسادم....شیشه رو دادم پائین و گفتم دخترم من تا ونک میرم میخواهی تا یه جائی برسونمت؟ نگام کرد و گفت مرسی و همینطور که سوار میشد گفت خیلی ممنون تو این بارون اصلا تاکسی گیر نمیاد. تا سوار شد دیدم بوی ادکلن مردونه تو ماشین پیچید تو صورتش که نگاه کردم دیدم آرایش کاملی نداره یعنی چشمو ابرو کشیده ولی بدون ماتیک....این بود که حدس زدم از پیش کسی میاد....از طرفی ....زیرچشمی هم کیر منو دید میزد.... کم کم سر حرف و باز کردم از زمین گفتم و از اسمون بافتم....حرف کشوندم به جائی که میخواستم... گفتم وضع خیلی خرابه .. به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد...اگه بهشون دست بدی....دیگه نمیتونی پس بگیری...منبیشتر دلم برای شما جوانها میسوزه چون ماها که دیگه کارهامونو اون قدیما کردیم...اما الان مگه میشه؟؟؟با این حرفام یه کمی احساس راحت تری پیدا کرد و مثل ادمهائی که تازه از زندان انفرادی امدن بیرون دلش و باز کرد و گفت شما درست میگید الان وضع خیلی خراب شده ادم جرات نداره حتی با خوانوادش راجب دوستاش صحبت کنه. اگه میخوای کسی رو ببینی یا قرار بزاری باید تو خونه دروغ بگی .....مثلا بگی دارم میرم گردش علمی...یا بگی از طرف دانشگاه میرم اردو..اینو که گفت منم دل و زدم به دریا و با خنده پرسیدم ببینم...الان از پیش کسی میای مگه نه؟مکسی کرد و گفت بله.... ولی شما از کجا فهمیدین؟ گفتم آخه بوی دوستت تو ماشین پیچیده...دفعه دیگه قبل از اینکه بیائی بیرون یادت باشه به خودت پرفیوم زنونه بزنی و ماتیک هم یادتنره!!! مونده بود که چی بگه.گفت ببخشید منظورتون و نمیفهمم!! گفتم دخترم من مثل باباتم ناراحت نشو من و تو ممکنه که دیگه همدیگرو نبینیم پس خوب گوش کن.. الان ساعت 9 صبحه تو هم داری بوی ادکلن مردونه میدی با خوانوادتم که راحت نیستی....ماتیکت هم که پاک شده..... ازهمه اینها من برداشتم اینه که صبح زود یواشکی با دوستت قرار گذاشتی که یا همدیگرو ببینیدو یا با هم حال کنید ...حالا هم کارش تموم شده داری میری....(بعد قبل از اینکه حرف آخرمو بزنم با خودم گفتم یه برگی بهش میزنم یا میگیره و عشق و حال یا اینکه پس میزنه و پیاده میشه).... بعد گفتم.... اما از زیر چشمی نگاه کردنت به کیرم میفهمم که کار تو هنوز تموم نشده ...اینو گفتم و سر کیرم که اندازه کله گربه هست رو دراوردم نشونش دادم و گفتم دوست داری اون چیزی رو که زیر چشمی نیگاهش میکنی توکوست حسش کنی. دختره مونده بود چیکار کنه ..چی بگه از طرفی هم شاید به خودش میگفته.... من که اینو دیگه نمیبینم...حالم هم که خرابه...پس بزار هر چی میشه بشه.... به شرکتم که رسیدیم رفتم پارکینگ زیرزمین که ماشینو پارک کنم که دختره گفت کجا میریم من دارم میترسم گفتم نترس ...بعدا از من تشکر میکنی.اول قبول نمیکرد ولی کلی بهش اطمینان خاطر دادم و رفتیم بالا .به منشیم گفتم اگه کسی منو خواست بگو هنوز نیامدم...با دختره رفتیم تو دفترم درو قفل کردمو بغلش کردم و صورتشو بوسیدم...آروم برشگردوندم بردمش رو صندلی و دو زانو رو صندلی نشوندمش....مانتوشو دادم بالا ....شلوارشو با شورتش تا زانوش کشیدم پائین…. اروم لمبرهاشو از هم باز کردم و گفتم بزار ببینم چی قایم کردی بین این دو تا....کمرش قوس ورداشت.... کونشو داد بالا.... سوراخ کونش افتاد بیرون....گفتم وآآآآی ی ببین کونت هنوزخیسه چه بوئی میزنه....اروم با صدائی که میلرزد گفت ببخشید اصلا فرصت نکردم خودمو کامل تمیز کنم دوستم کارشو کرد و من امدم بیرون پرسیدم تو چی؟با صدائی آروم و لرزون گفت من؟؟ هیچی!!! خواهش میکنم آآآبمو بیاررر دیگه معطل نکردم کیرمو گذاشتم دم کوسش و پرسیدم با کوس حال میکنی؟ سرش رو به علامت اره بالا و پائین کرد و منم کردم توش که یهو گفت آآآآخ خ خ جوووون چه کیر داغی داری....چه کلفته....تمام کوسمو پر کرده. شروع کردم عقب و جلو کردن ...سرمو بردم دم گوشش و گفتم جون... فدات شم کوست چه ابی انداخته....از کیرم خوشت میاد؟؟ قالب کوست هست؟؟ از دوستت کلفتره؟؟ مال دوستت رو دوست نداری؟؟ کوچیکه؟؟ دوستت آبتو نمیاره؟؟ کونت میزاره بعد میگه برو؟؟ خوب عیبی نداره...تو هم الان اب میدی....الان راحت میشی.... اینهارو که میگفتم حالش بدتر شد حالا دیگه خودش عقب و جلو میکرد هی میگفت وآآآای دارمدیوونه میشم..... کیرت تا ته کوسمه....آخ جوووون بالاخره یه کیر تو کوسمه که دردم بیاره....منم دیدم این دختره خیلی حالش خراب شده دستشو گرفتم و رو زمین و به پهلو خوابوندمش خودمو بردم بین پاهاش....پای راستش زیرم و پای چپش رو آوردم بالاو گرفتم بغلم (مثل قیچی شده بودیم) کیرمو کردم کوسش و شروع کردم عقب و جلو.... بعد با شصت دست راستم سوراخ کونش رو و با شست دست چپم چوچولشو رو میمالوندم که دیگه حسابی آه و نالش بلند شده بود شروع کردم محکم کردن...با هر ضربه ای که تو کوسش میکردم نیم متر جلو میپرید...هی جیغ میزد وآآآآی کوسم ...وووآآآآی سوراخه کوسم داره پاره میشه....آآآآآخ ...ووووآآآای آآآه ه ه ه که یهو دستشو گذاشت رو سینه ام و چنگی کشید و بعد از چند تا تکون تکون خوردن بی حسو حال رو زمین ولو شد. ابم که داشت میامد پرسیدم کجات بریزم ...با بی حسی گفت هر جا که دلتمیخواد....منم کیرمو درآوردم و آآآآررروم کردم تو کونش....با یک صدائی که از ته چاه میامد فقط تونست بگه آآآی ی ی کارم که تموم شد کیرمو که از کونش بیرون کشیدم سوراخش تا چند لحظه چشمک میزد.... و بعد بی صداوبیحرکت کف زمین ولو شدیم.تو فکر میکنی اینها که گفتم خیالاته؟ دروغه؟ هر جور راحتی.....بابا پیری محبوب

سحر بچه گیشا

موضوعی که می خوام براتون بگم حدود 2سال پیش اتفاق افتاده یه روز یاسر بهم زنگ زد که میخوام برم کس چرخ بزنم اگه بیکاری بیام دنبالت با هم بریم. من هم که بیکار بودم قبول کردم قرار شد نیم ساعت بعدش بیاد دنبالم .... یاسر تازه پرشیا خریده بود قرارشد که بریم رینگ ولاستیک ببینیم برای ماشینش .. قرار گذاشتیم ولیعصر رو بالا پائین کنیم بعد بریم دنبال کارمون. روبروی سوپر استار 2تا دختر دیدیم که منتظر ماشین وایساده بودن بر خلاف همیشه هم که باید یه قطار ماشین جلوشون وایمیستادن هیچ ماشینی نبود!! یاسر که خودش اینا رو دیده بود چند متر جلوترشون وایساد ... داشتیم با هم سر اینکه کدوم مال کی بشه سر و کله میزدیم که دیدیم دارن میان که سوار شن یکیشون که قد بلند تری داشت مانتو کوتاه مشکی تنش بود که قرار شد مال من بشه و اونیکی هم مانتو خاکستری بلندی داشت قرار شد که مال یاسر باشه . سلام! سلام دوستای من. خوبید آیا؟ مرسی .. من علی هستم ایشون هم یاسر ... من سحرم (سهم یاسر) من هم مریم هستم. بعد از اینکه خوب بر اندازشون کردم برگشتم به یاسر گفتم : جون مادرت بیا عوض!! ( سحر هم خیلی خوشگل بود هم بدن خوبی نسبت به مال من داشت) یاسر هم که موضمع رو فهمیده بود گفت: گه خوردی دوسش دارم!! از لفظ یاسر خندم گرفته بود.مریم گفت:موضوع چیه؟ هیچی بگذریم!! خوب بچه های کجائید؟ کجا بهمون میخوره؟ یافت آباد؟!! بعد ازکلی شوخی و سر و کله زدن فهمیدیم که بچه های گیشان. جفتشون هم 20سالشونه الان هم قرار داشتن(تو چت شماره گرفته بودن قرار گذاشته بودن ولی طرف سر قرار نیومده بود خدائیش هم از دستش رفته بود) از شانس کیری من سحر هم از یاسر خوشش اومده بود من هم که کیر خفی خورده بوده بودم حالم گرفته بود اصلا متوجه مریم نبودم که داره کسشر میگه .از اینکه یاسر سحر رو یه روز بکنه بد جور کونم میسوخت. گفتن که زیاد وقت نداریم و باید زود خونه باشیم . ما هم زیاد اصرار نکردیم چون مکانی نداشتیم که بخوایم بریم اونجا!! شماره هر 2تا مونو گرفتن قرار شد فردای اونروز زنگ بزنن و با هم بیرون بریم.تا پل گیشا رسوندیمشون رفتیم دنبال کاری که به خاطرش اومده بودیم بیرون... تو ماشین به یاسر اعتراف کردم که چشمم بد جور سحر رو گرفته. یاسر هم که اصولا آدم راحتیه این قول رو داد که اگه خودش سحر رو کرد یه برنامه ای بذاره که من هم بکنم... فرای اون روز نزدیکای ظهر یاسر بهم زنگ زد که سحر با هاش قرار گذاشته ولی مریم نمیتونه بیاد !! قرار شد که اون 2تا با هم برن بیرون من هم بشینم تو خونه با تخم هام یقول دوقول بازی کنم ... شبش یاسر اومد دم خونه . گفت که بردتش خونه مادر بزرگش که خونه خود یاسر اینا بود و از عقب با سحر سکس داشته ... اینو که شنیدم حالم بد جوری گرفته شد .به یاسر قول شب قبلشو یادش اوردم که من هم باید بکنم ... چند روزی از اون ماجرا که داغش بد جور رو دلم مونده بود گذشت یاسر دوباره زنگ زد که الان با سحر بیرونم .سحر مودم کامپیوترش سوخته میخواد مودم بخره . تو یه مودم اضافی داشتی هنوز داری بیایم دم خونه ازت بگیریم. من که منظوره یاسر رو گرفتم .گفتم : آره هستش بیاین بگیریدش یاسر موضوع حله؟ یاسر هم جواب داد:آره فقط پولش بمونه آخر ماه بهت میدم ... گفتم من اینجا رو رله میکنم سریع بیان اینجا . به مادرم که کرج خونه خالم بود زنگ زدم که شب خودم میام دنبالت .از بابام هم رات بودم چون تا آخر شب شرکت میمونه... در خونه رو که باز کردم دیدم یاسر و سحر مثل این بچه های بیسرپرست با گردن کج دم در خونه وایسادن .سحر یه مانتو کوتاه تنگ نازک پوشیده بود که راحت میشد سوتین سفیدش رو دید این صحنه رو که دیدم نزدیک بود که کیرم شق کنه وآبروم رو ببره .دعوتشون کردم به اطاقم که ممکنه یه وقت خواهرم بیاد که خیلی زاکسه یاسر رو کاناپه ولو شد سحر هم رو تخت نشست و داشت اطاقم رو بر انداز میکرد چیزی میخورید بیارم ؟ سحر با یه ناز خاصی گفت: اگه میشه یکم آب بیار که خیلی گرممه ... یاسر گفت:تو این خونت چیزی پیدا میشه بخوریم کلمون داغ بشه بعد یه چشمکی زد بهم که یعنی بیار ... من رفتم اب بیارم که یاسر دنبالم اومد تو آشپزخونه آقا تا اینجاش با من بعدش با خودت .. یه قوطی ودکا بیشتر ندارم کافیه ؟ آره کافیه فقط حواست باشه که اون بیشتر از من و تو بخوره ... قوطی ودکا رو با 3تا لیوان ماست چیپس نوشابه بردم تو اطاقم که دیدم سحر روسریشو برداشته و تو مسیر کانال کولر وایساده تا خنک بشه . موهای صاف و بلند و مشکیشو که دیدم آمپرم بد جوری زد بالا . نشستیم رو زمین که شروع کنیم خوردنو سحر گفت: من خیلی کم میخورم حالمو بد میکنه ... پیک اول رو که ریختم برای سحر رو بیشتر ریختم و نوشابشوهم کم ریختم .اونو که خورد گفت من دیگه نمیخورم ... یاسر کلی رو مخش کار کرد تا راضی شد باز هم بخوره .بهش اطمینان داد که حواسش به سحر هست.من هم تو فاصله بین پیک ها هی لفط میدادم تا اثر کنه ... پیک آخر رو که گذاشتیم زمین به چشمای سحر نگاه کردم فهمیدم که کار خودشو کرده ... یاسر نشست پهلوش شروع کرد با موهاش بازی کردن یواش یواش رفت سراغ گردن و لب گرفتن از زیر مانتوش دستشو کرد تو شروع کرد با سینه هاش بازی کردن . اومد مانتوشو در بیاره گفت:علی اینجاست روم نمیشه .من پاشدم رفتم بیرون از تراس اطاق مامانم اینا که با اطاق من مشترک بود اومدم پشته پنجره اطاقم نشستم رو زمین داشتم کار اونا رو نگاه میکردم . یاسر سحر رو خوابونده بود رو تخت و داشت شلوارشو در میوورد. یاسر خوابید پیشش و شروع کرد با دستش از رو شرتش با کسش بازی کردن . بعدا فهمیدم تو همین فاصله راضیش کرد که با من هم سکس داشته باشه. داستانی تعریف کرده بود براش کهوقی خودم شنیدم گریم گرفت ودلم به حاله خودم سوخت !!! خلاصه داستان این بوده که من نامزد داشتم بعد تو یه تصادف کشته شده !!!!!!!! یاسر که میدونست من کجام بهم اشاره کرد که بیا تو . من هم سریع خودم رو رسوندم دم در اطاق منتظر یاسر شدم ... یاسر اومد بیرون گفت: خیلی راحت قبول کرد. برو از ایبجا به بعدش با خودت ... رفتم تو اطاق دیدم سحر به پهلو افتاده رو تخت به طوری که پشتش به سمت من . به زور سرشو بر گردوند منو نگاه کرد . دلم به حالش سوخت ولی آمپرم توری زده بود بالا که تمامی احساساتمو زیر پا برده بود ... دراز کشیدم پیشش آروم آروم شرع کردم به دست کشیدن رو بدنش.تنش مثل کوره داغ بود . پوسته لطیفیش رو که زیر دستم احساس میکردم حالی به حالی میشدم. دستمو بردم سمته سوتینش باز که کردم از پهلو دستمو بردم رو سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود ... صافش کردم خودم رو اینداختم روش . شروع کردم ازش لب گرفتن ... نا حرف زدن نداشت . دسته چپم رو بردم تو شرتش ... موهای کسش تازه در اومده بود . تیغ تیغی بود . گوشش رو شروع کردم به خوردن با دستمم هم چوچولشو میمالوندم بعد از چند دقیقه منو محکم بغل کرد ... دستم که رو کسش بود خیس شد ... شورتشو در اوردم ... تو 2ثانیه لخت شدم دستشو اوردم گذاشتم رو کیرم شروع کرد با کیرم بازی کردن . گفتم بلند شو بخورش. گفت: نه بدم میاد نمیخورم ... برشگردوندم بالش رو گذاشتم زیر شکمش کونش باز شد ... آبش هم که مثل تف میموند لای کسش دیده میشد ... کاندوم که از قبل آماده کرده بودم کشیدم رو کیرم یه مقدار کرم زدم آروم سرشو گذاشتم دم سوراخش ... سرشو که گذاشتم تو صداش بلند شد که آآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... گفتم:چند ثانیه تحمل کن دردش از بین میره اون موقع میگی که تا ته بذار تو ... آروم شروع کردم به هل دادن کیرم تو کونش . از درد به خودش میپیچید ولی دیگه صداش نمیومد ... چند دقیقه ای که گذشت خسته شدم گفتم :من میخوابم بیا بشین روش... دراز کشیدم اومد نشست رو کیرم خیلی راحت رفت تو ... خودشو بالا پائین میکرد چشماش رفته بود بالا ... دستمو بردم سمت سینه هاش و باهاشون شروع کردم بازی کردن نوکش زده بود بیرون ... احساس کردم داره آبم میاد بلندش کردم .خوابوندمش رو تخت کاندوممو در آوردم آبمو ریختم رو شکمش ... از اطاق که تومدم بیرون دیدم یاسر نشسته روبرو اطاق ... گفتم:نذرت قبول ... خندید گفت: چیزی برای ما مونده ؟ بلند شو ببرش حموم فقط باید تمیز شه !!!فرستنده: شمس

ماجرای اولین حال کردنه من

سلام.میخوام واستون از باحال ترین سکسهایی بگم که تا حالا داشتم. اسمه واقعیه من مریمه. من یه مشکل اساسی دارم و اون اینه که خیلی حشری هستم. دست خودم نیست. کافیه یک عکس یا نوشته ای راجع به کس یا کیر و یا کلا سکس به چشمش بخوره. اون موقعست که تا ارضای کامل نشم فکرم کار نمیکنه. مدتها فکر میکردم حتما چون دختر هستم باید حتما با یه پسر سکس داشته باشم و با کیر اون خودمو ارضا کنم. اما بعد از مدتی فهمیدم که چون همیشه پسرها کمتر از دخترها دور و ورم هستند تصمیم گرفتم که سکس با دخترها رو هم امتحان کنم و اون موقع بود که تازه فهمیدم حال کردن با کس خیلی بیشتر از کیر میچسبه . آخه صاحبهای اون کسهای عسلی که من باهاشون حال کردم ناز و عشوه ای داشتن که تو پسرها ازش خبری نیست.داستانی که میخوام واستون تعریف کنم راجع به اولین سکسیه که من تو زندگیم تجربه کردم و اون حال کردن جوری تو وجودم تاثیر گذاشت که محتاج یه کیر و یا یه کس توپول و قشنگ شدم که منو حسابی ارضا کنه.این قضیه ماله 8 ساله پیشه. اون موقع من تازه 16 سالم شده بود و یواش یواش حسهایی که تو وجودم پنهون بود داشتن رو میومدن.تو مدرسه که بودیم دخترهای سال بالایی عکسهای کیر و کس و کردن و... با خودشون میاوردن و سر کلاس با دیدنشون حسابی حال میکردن. یه بار سارا یکی از دوستام یه عکس سکسی برام آورد که تو اون یه دختره رو به دوربین پاهاشو وا کرده بود و یه پسره دو تا از انگشتهاشو تا ته تو کس خوشگل بی موش کرده بود. حسابی حالی به حالی شدم. اما جلوی سارا به روی خودم نیوردم و شروع به خنده و مسخره بازی کردم .اما تا عصری که داشتم بر میگشتم خونه حالم خراب بود و همش توفکر اون عکسه بودم. تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که پریدم تو اتاق و در رو از پشت قفل کردم. رفتم جلوی آیینه. آروم آروم مانتو و مقنعمو در آوردم . بعد از اون شروع کردم به در آوردن بلوز و شلوارم. حالا دیگه فقط شورتو سوتین تنم بود. دستمو آروم بردم طرف سوتینم و بندشو وا کردم. با دقت و با کنجکاوی و با حسه خاصی که تا حالا تجربش نکرده بودم دستمو بردم طرف سینه هام و همونطوری که قبلا تو فیلمهای سکسی دیده بودم شروع کردم به مالوندن سینه هام جلوی آیینه و آروم آه و اوه کردن. بعد از یه خوردنه مالوندنه اونا( که از حق و انصاف نگذریم خیلی سفت و گنده بودن) دستمو آروم بردم توی شورتم..یه ذره که روی کس داغمو مالیدم احساس کردم دستم داره خیس و خیس تر میشه. منکه از صبح حالم خراب بود، تصمیم گرفتم همون ادا و اصولهایی رو در بیارم که تو فیلمها دیده بودم. روی زمین دراز کشیدم. آروم پاهامو به طرفه بالا بردم و شورتمو از پاهام در آوردم.حالا دیگه لخته لخت بودم. یهو با یه حرکت سریع پا شدم و آیینه میز توالتمو گذاشتم روربروم روی زمین. خودم دراز کشیدم جلوش یه طوری که وقتی پاهامو وا کردم اولینچیزی که به چشمم خورد کس خیس و پف کرده خودم بود. دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم. دسته راستمو بردم روی کسم و همینطور که داشتم تو آیینه خودمو نگاه میکردم دور سوراخم و روی چوچولم میمالیدم. دست چپمو بردم روی پستونم و شروع کردم به بازی کردن با نوکش. یواش یواش با تکرار این کارام نفسم تند تر و تند تر میشد. حرکت دستامو سریع کردم . با دیدن حالته خودم تو آیینه حسابی تحریک شده بودم. با ترس و لرز یکی از انگشتامو گذاشتم روی سوراخه خیسمو و آروم فشارش دادم تو . واااااااای دیگه نفسم داشت بند میومد.مدام انگشتمو میکردم تو و دوباره میاورده بیرون و با دسته دیگم هم پستونامو چنگ میزدم. واسم دیگه مهم نبود دردش چه قدره فقط میخواستم ارضا بشم . بعد از اینکه حسابی با سوراخه کسم حال کردم دستمو گذاشتم رو چوچولم و شروع کدم به تند و تند مالوندنش .تموم انگشتام خیسه آب شده بودن .چوچولمو اونقدر سریعمیمالوندم و تکونش میدادم که دیگه داشتم از حال میرفتم . یهویی به یه حاله عجیبی رسیدم که تا حالا تجربش نکرده بودم. نا خود آگاه صدای آه و اوهم بلندتر و بلندتر شد. وای نمیدونین چه حالی میداد. داشتم دیوونه میشدم.دیگه داشتم میمردم که یهویی انگار یه چیزی تو تنم منفجر شدو تموم تنم شروع کرد به لرزیدن. از شدت لذتی که بهم دست داده بود بی حال و خسته افتادم زمین. آره این اولین باری بود که ارضا شده بودم و اون دفعه اینقدر به من حال داد که الان با وجودی که با پسرها و دخترهای زیادی سکس دارم ولی مزه خود ارضایی اون روز هنوز زیره دندونمه و هر چند وقت یک بار به یاد اون روز با خودم حال میکنم!!!. اما حالا با شکل متفاوت و با وسایل مختلف.....--------

همجنسبازی من و ساناز

سلام اسم من موناست. داستانی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به دو سال پیشه که تازه با ساناز جونم آشنا شده بودم. اون سال من 28 سالم بود وتصمیم داشتم واسه تولدم یه سری از دوستامو با دوست دخترهاشون و دوست پسراشون شام دعوت کنم بیرون .شب تولدم که شد با بچه ها هممون رفتیم رستوران. جاتون خالی اون شب خیلی به من خوش گذشت. توی اکیپ بچه ها یه دوست دختر دوست پسر بودن به اسمه ساناز و علی. من خیلی اون دو تا رو خوب نمیشناختم ولی از بچه ها شنیده بودم مدت طولانیه که با هم هستن و حسابی هم همدیگرو دوست دارن. سر شام با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم ولی من متوجه شدم ساناز انگار زیاد تو جمع نیست و فکرش یه جای دیگست. خیلی کنجکاو شدم. بعد از اینکه شام تموم شد و کلی کادوی خوب گیرم اومد، بچه ها چند تا چند تا با هم مشغول صحبت شدن.منم دیدم بهترین فرصته واسه اینکه از حال و هوای ساناز سر دربیارم. صندلیمو آروم کشیدم به طرفه اون و باهاش مشغول صحبت شدم. همینطور که راجع به چیز های مختلف داشتیم حرف میزدیم، علی دوست پسرش اومد نشست کنار ما و دستشو گذاشت رو پای ساناز. احساس کردم ساناز یه خرده خودشو جمع کرد و علی هم با دیدن عکس العمل بد اون ، دستشو همینطور به وسط پاش نزدیکتر کرد. به طوریکه دستشو کاملا لای پای اون گذاشت و یه کمی هم بهش فشار آورد.یهویی ساناز با یه حالته عصبی از جاش بلند شدو با گفتن ببخشید از کنار ما رفت. خیلی تعجب کردم. باورم نمیشد. آخه بچه ها میگفتن این دو تا با هم خیلی خوبن . تصمیم گرفتم از سر کنجکاوی هم که شده سر از کارشون در بیارم. بهمین خاطر موقع خداحافظی بطرفه ساناز رفتم و بعد از روبوسی باهاش شماره خونمودادم بهش و ازش خواستم اگه دوست داره بهم زنگ بزنه.اون روز گذشت و درست دو روز بعد طرفهای ظهر بود که تلفن خونه زنگ زد و من در نهایت خوشحالی صدای ساناز و شناختم.بعد از حال و احوال ازش دعوت کردم اون روز بعد از ظهر بیاد خونم. آخه من تنها زندگی میکردم و بدم نمیومد یه چند ساعتی وقتمو با اون بگذرونم. ساناز هم بلافاصله قبول کرد و حدود ساعت 6 اومد پیشم. تو که اومد بهش اتاقمو نشون دادم که اگه میخواد بره لباساشو در بیاره.رفت تو اتاق و بعد از 10 دقیقه اومد بیرون. یه لحظه نفسم بند اومد. عجب هیکلی داشت. یه تاپ صورتی روشن پوشیده بود که با کمال تعجب دیدم زیرش سوتین تنش نیست. ولی لامصب عجب سینه هایی داشت.بزرگ و سفت و سر بالا.نوک صورتی پر رنگ اونم از زیر تاپش حسابی منظره توپی به راه انداخته بود( چیزی که من ازش بی نصیبم) رونهای پر و خوش ترکیب با باسن گرد و یه کمی هم گوشتالو و بزرگ. موهاشم که حسابی بلوند کرده بود ریخته بود رو شونه هاش.اینقدر حواسم به اندامه نفسگیرش بود که یادم رفت بهش تعارف کنم بشینه و بیچاره خودش اجازه گرفت و نشست.با هزار زور و زحمت حواسمو جمع کردم و با هم مشغول صحبت شدیم. کلی با هم گپ زدیم.بحثو اونقدر پیچوندم تا صحبتو کشوندم به علی و رابطش با اون. اون که انگار منتظر سوالم بود شروع کرد به درد دل کردن. تازه فهمیدم بر خلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن اصلا رابطه خوبی با علی نداره چون حدود 1 سال پیش مچ علی رو با یه دختره گرفته بود و فهمیده بود که بله علی آقا کارشه و با وجود اینکه با اون سکس کامل داره ولی این واسش ارضا کننده نیست و باز هم میره سراغ دخترهای دیگه و با اونا سکس داره. همینطور که برام تعریف میکرد آروم آروم اشک میریخت. خیلی دلم واسش سوخت. پا شدم رفتم از کمد بطری ویسکی رو آوردم و دو تا لیوان آماده کردم و یکیشو دادم دستش. اونم در مقابله چشمایه وق زده من یه نفس رفت بالا. واسشیه لیوان دیگه ریختم و مشغول شدیم . یه کم که گذشت احساس کردم سرم حسابی گرم شده و دیگه حرفاشو نمیشنوم. ناخود آگاه محو لبهاش و مدل حرف زدنش شده بودم.از حق نگذریم خیلی سکسی و ناز بود.فکر کنم خیلی ضایع نگاش میکردم و ظاهرا اونم بدش نیومده بود. با یه حرکتی که منو یاد ناز کردنه یه گربه مینداخت به طرف میز دولا شد تا لیوان مشروبشو بر داره. احساس کردم عمدا طوری دولا شد که کونشو به طرف من داد عقب و من متوجه یه زیبایی دیگه تو اون شدم و اون چاک کون خوشگلش بود که حسابی بالا بود و از وسط اون کون خوشگل کس توپول و قلنبش معلوم شد. احساس کردم حالم داره خراب میشه. اونم ظاهرا قضیه رو فهمیده بود و باز شروع کرد موقع حرف زدن به تکون دادن سینه های بدون سوتینش و دستشو لای موهای بلوندش میکرد و اونا رو مدام تو صورتش پریشون میکرد. احساس کردم دلم میخواد دستمو از پشت بکشم رو چاک کونش و برسونم بهاون کس قلنبش. انگار فکرمو خوند. دوباره به بهانه برداشتن مشروب پشتشو کرد به من و تا میتونست کونشو دادعقب و عمدا هم بیشتر از دفعه پیش تو اون حالت موند و یه تکون خفیفی هم به کمر و باسنش داد. دیگه احساس کردم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.بلند شدم و خودمو از پشت چسبوندم بهش . اینقدر خوشو خوب داده بود عقب که داغیه کسشو روی رونم حس کردم.کمرشو گرفتم تو دستام و فشارش دادم به کسم که مثله یه پارجه آتیش شده بود. اونم شروع کرد به تکون دادن و مالوندن کس و کونش یه رون و کس من. دیگه حسابی حشری شده بودم. با همون حالت هلش دادم رو کاناپه و از پشت دولا شدم چنگ زدم تو موهاش و سرشو برگردوندم و یه لب حسابی ازش گرفتموهمونطور که گردن و گوششو لیس میزدم دستمو از پشت بردم لای پاش و کسشو چنگ زدم. یواش یواش صدای آه و اوهش بلند شده بود. با یه حرکت برش گردوندم تاپشو زدم بالا .سینه های برنزش که خط مایو روشون معلوم بود نفسمو برید. با یه حرکت تاپشو درآوردم و شلوارشم از پاش کشیدم بیرون. آآآآآآآآه. لا مصب شورت هم پاش نبود. اون چیزی که میدید باورم نمیشد. یه کس خوشگل و توپول لای رونهای پر برنزه. ازشکمش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم وسط پاهاش . با یه حرکت برش گردوندم و مجبورش کردم روی چهار دستو پاش وایسته. زبونمو آروم کشیدم رو چاک کونش و قبل از اینکه برم سراغ کسش، حسابی کونش و سوراخشو لیس زدم .تا اونجایی که میتونستم سینه وشکمشو دادم پایین تا کسش بیشتر و بیشتر بزنه بیرون. با دستم لای کونشو وا کردم و کس صورتی خوشگلشو بو کردم. زبونمو اول آروم از بالا به پایین چاک کسش کشیدم. چند بار این حرکتو تکرار کردم و هر دفعه هم اون با صدایی آه مانند که لذت لرزونش کرده بود حال کردنشواز این کار من بیشتر نشون میداد. با دستام لای کسشو حسابی باز کردم و تا ته زبونمو کردم تو سوراخش. وااااااای نمیدونین چه حالی میداد. آبششیرین و خوشمزه بود. دستامو بردم دو طرفه باسنش و با زبونم شروع کردم به کردنش . میدادمش جلو و وقتی میکشیدمش عقب زبونمو تا ته میکردم تو کسش. دیگه صدای ناله هاش تبدیل به جیغهای کوتاه ونا منظم شده بود. همینطور که با زبون باهاش حال میکردم، رفتم زیر پاشو با زبون شروع به لرزوندنه چوچولش کردم. دو تا از انگشتامم با آب کسش خیس کردم و محکم کردم تو کسش. با انگشتام میکردمشو با زبونم واسش محکم لیس میزدم. شروع کرد به جیغهای کوتاه کوتاه کشیدن و یهو با یه جیغ طولانی و بلندی که کشید و با تکونهای شدیدی که به خوذش داد فهمیدم ارضا شده. آروم رفتم بالا تر و زیرش قرار گرفتم. و با دهنی که هنوز آب کس اون توش بود ازش یه لب حسابی و طولانی گرفتم.یه کم که آروم شد،از رو خودم بلندش کردم و نشوندمش پایین مبل.بهش گفتم حالا دیگه نوبت توئه که منو ارضا کنی. اونم فورا لباسامو از تنم در آورد و نشست پایینپاهام و از هم بازشون کرد. سرشو برد لای کسمو و با لبای قرمزو قلوه ایش شروع کرد به ساک زدنه کس من. از اون جایی که من به این سادگیها ارضا نمیشدم،چنگ زدم تو موهاشو بعد از یه لب حسابی که ازش گرفتم بهش گفتم میخوام به سبکه خودم باهات حال کنم. اونم موافقت کرد. نشوندمش زمین و خودمم روبروش نشستم. محکم کشیدمش طرفه خودم و پای راستم انداختم روی یه پاش و پای چپمو گذاشتم زیر اون یکی پاش و لبه های خیس و باد کرده کسمو چسبوندم به کسه خیس و داغ اون. دسته راستمو انداختم دورش. محکم هم خودمو و هم کسمو فشار دادم بهش . دسته چپمم حایل کرده بودم رو زمین که بتونم خودمو هل بدم جلو.شروع کردم به تکونهای محکم به خودم دادن و چرخوندن و مالوندن کسم به کس اون. اونم به خودش تکون میداد و کسهامون بیشتر و محکمتر به هم مالیده میشد. صدای آه و اوه هر دو تامون با هم مخلوط شده بود و از دیدن صورتهامون از نزدیک که حسابی حشری و بهم ریخته شده بودبیشتر حال میکردیم. احساس کردم ساناز دوباره میخواد ارضا بشه بهمین خاطر تکونهای رو به جلومو بیشتر کردم و لبه های کسمو بیشتر به چوچولش مالیدم. با شنیدن صدای جیغ اون فهمیدم دوباره ارضا شده. منم با دیدن ارضا شدن اون و با دیدن بالا پایین پریدن سینه هاش ، اینقدر خودمو رو کسش چرخوندم تا با یه حالت دیوانه وار ارضا شدم . هر دو تامون تو صورت هم نگاه میکردیم و از سکس بینظیری که داشتیم لذت میبردیم.آروم دراز کشیدم و بعد از گرفتن یه لب آروم اونو تو بغلم گرفتم و با هم خوابیدیم و از اون به بعد باز هم همدیگرو میبینیم و به سبک های خاص من با هم حال میکنیم.--------